داستان انگیزشی شماره 100 – عشق و علم

داستان انگیزشی شماره 100 - عشق و علم / ویکی ووک

سلام به همه‌ی همراهان عزیز و گرامی امروز صدمین داستان انگیزشی را باهم میخوانیم، داستانی زیبا از مکالمه عشق، با ثروت و غم و شادی و علم، دعوت میکنم داستان انگیزشی شماره 100 را باهم بخوانیم.


حدیث روز

امام حسن عسکری (ع):
جُعِلَتِ الخَبَائِثُ فی بَیتٍ وَجُعِلَ مِْفتَاحُهُ الکِذْبَ.

تمام پلیدیها در خانه‌ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.


متن داستان انگیزشی شماره 100

عشق و علم

 

داستان انگیزشی شماره 100 - عشق و علم / ویکی ووک

 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»

غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»


شاید دوست داشته باشید

بیماری آکنه روزاسه چیست؟ / ویکی ووکبیماری آکنه روزاسه چیست؟

آکنه روزاسه نوعی بیماری مزمن پوستی است که باعث التهاب و قرمزی پوست می شود. این بیماری قابل درمان صددرصدی نیست اما میتوان آن را با…


عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»

علم پاسخ داد: « زمان»

عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است و زمان به دیگران ثابت میکند چه کسی ارزش نگه داشتن عشق را دارد»

امیدوارم از داستان انگیزشی شماره 100 زیبا لذت برده باشید.

خدا همیشه با ماست ❤️

به امید فردایی روشن 🙂

میتوانید این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *