داستان انگلیسی چکاوک‌ و جوجه هایش

داستان انگلیسی چکاوک‌ و جوجه هایش / ویکی ووک

ما در پست های قبل با برخی از داستان های اخلاقی مانند مورچه و ملخ، خورشید و باد شمالی، کلاغ و کوزه را خواندیم. امروز داستان انگلیسی چکاوک‌ و جوجه هایش ، را که یک داستان اخلاقی است میخوانیم، این داستان درباره مزرعه داری است که چشم امیدش به همسایه هایش است که با کمک […]

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 38 – ایمان

داستان انگیزشی شماره 38 - ایمان / ویکی ووک

سلام به دوستان عزیز امیدوارم از داستان های انگیزشی بخش های قبل لذت برده باشید و علاوه بر آن از آنها درس هایی گرفته باشید. امروز داستان انگیزشی شماره 38 را باهم میخوانیم. داستان بازرگانی که همه اموال و دارایی اش را از دست داد اما ایمانش را از دست نداد. در ادامه این داستان […]

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 60 – این نیز بگذرد

داستان انگیزشی شماره 60 - این نیز بگذرد / ویکی ووک

زندگی پر از فراز و نشیب است در این دنیای گذرا نباید بیش از حد به خوشی ها دل بست و نه زیاد ناراحت و اندوهگین شد برای غم ها چون همه‌ی این ها میگذرد. امروز داستان انگیزشی شماره 60 را باهم میخوانیم این داستان درباره‌ی جمله‌ی زیبا یکی از حکیمان شهر است که در […]

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 80 – آفتاب مهربان

داستان انگیزشی شماره 80 - آفتاب مهربان / ویکی ووک

همیشه نمی توان با خشم و تکبر زندگی کرد گاهی اوقات نیاز است که مهربان بود، با مهربانی با بقیه رفتار کرد. زندگی با خشم و تکبر غیر از اینکه برای شما تباهی داشته باشد، اتفاقی دیگه ای را رقم نخواهد زد، لطفا مهربان باشید که …

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 112 – تاکید بر هدف مشخص

داستان انگیزشی شماره 112 – تاکید بر هدف مشخص / ویکی ووک

استفاده است جملات خیلی مهم است نحوه‌ی بکار بردن جملات خیلی مهم است وقتی یک هدف دارید و آرزو دیگه انتخاب کردن گزینه های دیگه کاملا اشتباست، این جمله را هیچ وقت فراموش نکنید: “یا من به این هدف میرسم، یا من باید به این هدف بریم”، امروز داستان انگیزشی شماره 112 را باهم میخوانیم […]

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 111 – سیرک

داستان انگیزشی شماره 111 - سیرک / ویکی ووک

سلام به همه‌ی همراهان عزیز امروز داستان انگیزشی شماره 111 را با هم میخوانیم داستان بسیار عالی و زیبا از مردی شریف، دعوت میکنم تا حتما این داستان زیبا را باهم بخوانیم. حدیث روز حدیث قدسی یا أحمَدُ، لَیْسَ شَیْءٌ مِنَ العِبادَهِ أحَبَّ إلَیَّ مِنَ الصَّمْتِ والصَّوْمِ، فَمَن صامَ ولَمْ یَحْفَظْ لِسانَهُ کانَ کَمَن قامَ […]

ادامه مطلب...


داستان انگلیسی آقای ویتینگتون

داستان انگلیسی آقای ویتینگتون / ویکی ووک

روزی روزگاری در زمان های قدیم پسری یتیم به نام دیک وایتینگتون بود. در ده آنها مردم به این اعتقاد داشتند که خیابان های لندن پر از سکه های طلاست، بنابراین دیک تصمیم گرفت که برای پولدار شدن رهسپار لندن شود. دیک روزهای متوالی را پیاده روی کرد، اما وقتی که به اندن رسید، دید ای دل غافل خیابان ها سنگفرش شده اند و…

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 110 – مرد نابینا

داستان انگیزشی شماره 110 - مرد نابینا / ویکی ووک

روزی مردی نابینا روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. نقاش خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است…

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 109 – سبد پر از گردو

داستان انگیزشی شماره 109 - سبد پر از گردو / ویکی ووک

روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: «این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.»مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گ…

ادامه مطلب...


داستان انگیزشی شماره 108 – گاو بی دم

داستان انگیزشی شماره 108 - گاو بی دم / ویکی ووک

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.» مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را ک…

ادامه مطلب...