داستان انگیزشی شماره 25 – روزهای خوب خدا

روزهای خوب خدا، با ظاهر تلخ یا شادیشان یکی پس از دیگری، میان و میرن، با اتواع حوادثی که ما رو با آنها درگیر می کنند. اینکه چه اتفاقاتی برای هر کدام از ما می افته مهم  نیست، مهم این است که بهترین برخورد ها را با آن ها داشته باشیم. در ادامه داستان انگیزشی شماره 25 را باهم میخوانیم اتفاقاتی که در روز برای فردی می افتد و رفتار او در برابر این اتفاقات بسیار جالب و قابل تامل است شاید ما هم بتوانیم به همین راحتی از با همه اتفاقات و مسائل زندگی کنار بیایم…


حدیث روز

أمیرالمومنین علی (ع):
إستِصلَاحُ الأخیَارِ بإکرامِهِم وَ الأشرارِ بتأدِیبهِم

اصلاح کردن نیکان با گرامی داشتن است و اصلاح بدکاران به تأدیب


داستان انگیزشی شماره 25

روزهای خوب خدا

 

 

نمره ارزشیابی سالانه که اعلام شد، بخاطر کم کاری ام نمره ام پایین بود و من از این موضوع، خیلی ناراحت بودم. اما یک دفعه موضوعی توی ذهنم افتاد، بنظرت، حالا پیش خدا چند می ارزی؟ و دیدم هزار افسوس! در مقابل خدای مهربان، هزاران فرم ارزشیابی ام، نمره اش پایین شده و من عین خیالمم نبوده…

امروز یکی از بهترین همکارانم بدون غرض، حرفی بمن زد که خیلی دلم شکست، البته چون بدون غرض بود، نگذاشتم در ظاهر متوجه این قضیه بشه و بخاطر سپردم که در یک روز فرصت مناسب پیش آید تا بهش بگویم که برای دیگران تکرار نکند. اما ناگهان در باطن خیلی ناراحت شدم، یواش یواش داشت گریه ام میگرفت که یک حس درونی به یاری ام آمد، بخودم که اومدم از خدا تشکر کردم، گفتم: خدای خوب من، این دل شکسته ام تاوان دلهای شکسته ای که شکستم، از من قبول کن، خدایا من این فرد را بخشیدم، تو هم منو ببخش!!

سلف سرویس اداره، فردی رو مسئول گذاشته که ضمن رسیدگی به کم و کسر میزهای رستوران،مسئول گرفتن سینی غذا از کارکنان و تمیز کردن آنهاست، امروز بعد از اینکه ناهار خوردم، رفتم که سینی ام را بدهم دیدم که چقدر سینی ام کثیفه… خجالت کشیدم، این بود که تا نفر قبلی ام سینی اش رو می داد، اضافات را داخل سطل آشغال ریختم، او با لبخند، نگاهی قشنگی بمن کرد… و من فهمیدم که حس دیدن لبخند واقعی مردم، چقدر زیباست، تا بحال این طور ملموس، تجربه نکرده بودم.

Related Post

شاید دوست داشته باشید

بانگرا و خواص آن

بانگرا گیاهی است علفی یک ساله و به بلندی ۵۰ تا ۶۰ سانتی متر که دارای خواص بسیاری است. اکلیپتا, سِویدا نام های دیگر این گیاه مفید هستند. خود این گیاه و برگ آن دارای…


هوا بارونی بود و تاکسی پیدا نمی شد، بالاخره بعد از مدتی طولانی، یکی پیدا شد و سوار شدم، همزمان با من، یک آقای دیگه هم سوار شد، هردو گفته بودیم ” ایستگاه مترو “، به ایستگاه مترو که رسیدیم اون آقای منتظر بقیه پولش شد، آقای راننده به زور داشت پولش را خرد می کرد و بالاخره بعد از کلی تقلا، نهایت پول خردی را تونست جور کنه به مرد داد و گفت، بیشتر از این ندارم،

آقا، بعد رو بمن کرد و گفت:” آقا شما هم ندارید” منم بدون اینکه چیزی بگم پول درشتم را به او نشان دادم. یک دفعه اون مسافر بدون هیچ تاملی به راننده گفت:” درست شد، کرایه ایشون به اندازه پولی هست که شما به من باید بدین، بقیه پول من رو به حساب ایشون بردارین…” بعد پیاده شد و رفت و داخل خیل مسافران مترو گم شد… پیداش نکردم، اما یک کار خوب برای همیشه در ذهنم پیدا شد و فهمیدم چقدر راحت میشه کار خوب تولید کرد…

همین طور روزهای خدا میگذرن و اتفاقات مختلف مانند روزهای که در داستان اتفاق افتاد میان و میگذرند، مهم این است که بهترین رفتار را با هرکدوم از این مسائل و اتفاقات داشته باشیم، آنموقع است که می شود فهیمد که خیلی از وقایع با ظاهر تلخشون، چه نتایج مثبتی برای ما داشته اند، انگار هر یک هدیه ای بوده اند از طرف خدا…

امیدوارم از داستان انگیزشی شماره 25 لذت برده باشید…

خدا همیشه با ماست ❤️

به امید فردایی روشن 🙂

میتوانید این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط