داستان کوتاه انگلیسی خانه تکانی باورها

در پست های داستان های کوتاهی از جمله کاسه چوبی و قضاوت عجولانه را خواندیم در این پست  داستان کوتاه انگلیسی خانه تکانی باورها برای شما دوستان قرار داده ایم.

این داستان اشاره ای دارد به باور های اشتباه ای که انسان ها نسبت به یکدیگر و پیش قضاوت هایی که انجام میدهند.

متن انگلیسی داستان کوتاه انگلیسی خانه تکانی باورها

Cleaning up the beliefs

It was a holiday morning, I got on the bus, nearly one third seats were taken and everybody was sitting calm and relaxed, each busy doing something.

When the middle aged man with his kids got on the bus everything changed! The children started bustling and throwing things to each other, making a lot of noise. One of them was weeping loudly, another was snatching newspapers out of other passengers’ hands.

They were really getting on everyone’s nerves! All the while the father of those children, sat frozen and deep in thought, not paying the slightest attention to all that.

Enough was enough! “sorry sir! But can you stop your kids? They’re blowing up the place!”

The father jerked, he seemed to have been brought back in time! “oh yes , I’m so sorry! You’re right… you know we are in the way back from the hospital where my wife, their mother, passed away only half an hour ago…

I’m really at wits end… I can’t think of what to tell them or what to do… he said, suddenly starting to weep bitterly

If up until then the only thing this man, make me think was how tactless a person can be, I was now so overwhelmed and ashamed I didn’t know what to say, I just wanted to do anything I could to make him feel better. “I’m…really sorry, I didn’t know…how may I ever comfort you, if there’s anything…”

chosen from memoir Dr.Stephan R.covey…


متن فارسی داستان کوتاه انگلیسی خانه تکانی باورها

خانه تکانی باورها

صبح یک روز تعطیل سوار اتوبوس شدم.تقریبا یک سوم پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود ، درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود.

تا اینکه مرد میانسالی ، با بچه هایش سوار اتوبوس شدند و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه ها داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند.

یکی از بچه ها با صدایی بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همه مان را توی اتوبوس خورد شده بود. اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که : ” آقای محترم! بچه هاتون واقعا دارن همه رو آزار میدهند. شما نمیخواهید جلوشون رو بگیرید؟”

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : ” بله حق با شماست ، واقعا متأسفم ، راستش ما داریم از بیمارستانی که همسرم ، مادر بچه، نیم ساعت پیش فوت کرد برمیگردیم.

من واقعا گیجم نمیدونم باید به این بچه ها چی بگم، نمیدونم که خودم باید چیکارکنم و… بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.”

اگرچه تا همین لحظه ی پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و  من از صمیم قلب میخواستم هرکمکی که از دستم ساخته است ، انجام بدهم و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعا منو ببخشید، نمیدونستم، آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و…

برگزیده از خاطرات استفان کاوی…


معنی لغات داستان کوتاه انگلیسی خانه تکانی باورها

 

مترادف انگلیسی

معادل فارسی

انگلیسی

 reticent

آرامش

Calm

 chaos  شلوغی

Bustle

Related Post
cry اشک ریختن

Weep

 pilgrim  مسافر

Passenger

 motionless بی حرکت

Frozen

 dished  عمیق

Deep

little کوچکترین

Slightest

consideration توجه

Attention

 died فوت کرد

Passed away

 bitingly به تلخی

Bitterly

 abruptly  ناگهان

Suddenly

 boorish بی نزاکت

Tactless

 trample  پایمال کردن

Overwhelm

 tranquility راحت

comfort


 

 

your world’s made by what’s going on in your mind

آنچه در مغزتان می گذرد جهانتان را می آفریند

(انیشتین)


برای شنیدن تلفظ صحیح متن انگلیسی فایل زیر را دانلود کنید

 

دانلود فایل همراه با صوت

رمز فایل : wikiwook.ir

 

به امید فردایی روشن.

میتوانید این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط